تبليغاتX
تنهایم.....

از غربت مزار خودم گریه ام گرفت
از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت
وقتی که پرده پرده دلم را نواختم
از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت
پاییز می وزد و تو لبخند می زنی
اما من از بهار خودم گریه ام گرفت
همچون شهاب سوخته، آن سوی کهکشان
در حلقه ی مدار خودم گریه ام گرفت
یک تکه آفتاب برایم بیاورید
از آسمان تار خودم گریه ام گرفت

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:4  توسط حمید | 

وقتی عاشق میشی دیگه دوس نداری بخوابی چون دیگه واقعیت خیلی شیرینتر از خواب و رویاس ♥

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:33  توسط حمید | 

به یادت هستم ، بی هیچ بهانه ای ، شاید دوست داشتن همین باشد....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:22  توسط حمید | 

دريا....دلش که بگيرد

سر ميگذارد بر سينه ي ساحل

ابر ..... سر ميگذارد بر شانه ي کوه

چشمه ..... سر ميگذارد بر دامن دشت

اما من ... وقتي تو ني

سر ميگذارم بر شعر و دلتنگيهايم ...

قطره قطره کلمه ميشوم ...!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:20  توسط حمید | 

حالم را پرسیدند !
گفتم رو به راهم...
اما هیچکس نفهمید رو به کدام راهم !!!!!!؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:20  توسط حمید | 

زندگی رقص ِ واژگان است..... !
یکی به جرم ( تفاوت ) تنهاست.....
...یکی به جرم تنهایی ، متفاوت ...!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:20  توسط حمید | 

برای بدست آوردنت نمی جنگم !

به تکّدی قلبت هم نمی آیم !

دوستت دارم ،

فارغ از داشتنت ...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 15:33  توسط حمید | 

دستم به تو که نمی رسد،


فقط حریف واژه ها می شوم !


گاهی،


هوس می کنم،


تمام کاغذهای سفید روی میز را،


از نام تو پرکنم …


تنگاتنگ هم،


بی هیچ فاصله ای !!


از بس،


که خالــی ام از تو …


از بس،


که تو را کـم دارم …


آخر مگرکاغذ هم،


زندگی می شود ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 12:29  توسط حمید | 

دنیا چه کوچک شده! و تو چه بزرگ

و جاده ها چه طولانی

شاید هنوز مسافری در مه مانده باشد

تا باران ، تنهایش را خیس کند

تنهایم.....

در کویری خلوت و خاموش

صدایی نیست که ترنم خواستن باشد

و یا نسیمی که طراوت باران را ترانه کند

تنهایم....

سکوت لالایی احساس من است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10:33  توسط حمید | 

گویند غروب زمانیست که زمین آسمان رامیبوسد


میخواهم امشب فقط برای توغروب کنم


کجایی آسمان من!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:49  توسط حمید | 

تــمــامــ مــیــکــنــد مــرا آخــــر 

ایـن دارکـوبــــ پـــرواز نـابــلد 

که خـــیـــالـــتـــــــــــ را 

بی وقـــــــــفهـــــ 

بر دیــوار دلـم 

کوبه میـزند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 13:4  توسط حمید | 

غمگینم همانندِ
قماربازی که در حال نگریستن به ورقهایی است که با رو کردن هیچ یک از آنها امیدی به بازگشت زندگی از دست رفته اش ندارد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 19:25  توسط حمید | 

آرامــش ظاهــرم گمــراهـت نکنــد

آشفتــه تر از این حرف ها هستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 19:21  توسط حمید | 
ادم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد ...
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
...آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:12  توسط حمید | 

در تلاطم آغوش ات
احمقانه ست ؛
شناگر ماهری بودن !
در تو تنها
غرق باید شد

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 20:2  توسط حمید | 

من نمی‌فهمم چرا هیچ کس نمینویسد از مردهــا

از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان
... ... از آغوششان
از عطر تنشـان،
از صدایشــان...
پررو می‌شوند؟
خب بشوند....

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته‌ایم؟
مگر ما به اتکــاء همین دست‌ها
همین نگاه‌ها
همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی
سرِپا نمانده‌ایم؟...

من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم
من می‌خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.
من می‌خواهم
مَردَم بداند دوستش دارم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:50  توسط حمید | 

به کلاغــــها بگویید: 


قصه ی من 


اینجا 


... تمام شد، 


یکی.. 


بود و نبود مرا با خود برد... !
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 21:24  توسط حمید | 

نمی دانـم

چــرا بیــن ایـن همـه آدم

پـیـله کـرده امــ


بـه تـو

شـاید فـقط با تـو

پـ ـ ـروانــه می شــوم

سـنگـیـنـی گـفـتـه هـایـم

بـه سـنـگـیـنی گـوش هـایـت دَر . . .!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:27  توسط حمید | 

یارا یارا
گاهی
دل ما را
به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را
چو مسیحا
به دمیدن آهی روشن کن
بی تو برگی زردم
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت
به نسیم کویت ای گل
به شمیم بویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم
باغم بهارم باش
موجم کنارم باشم
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 21:5  توسط حمید | 

در دیده من دلبر جانانه تویی تو
چون مونس و یار دل دیوانه تویی تو


هرچند ندیدم ره میخانه و می را
زین پرده شراب من مستانه تویی تو


دیگر همه انعام ز دوران نخواهم
چون بهر منم سفره شاهانه تویی تو


گردون فلک هرچه بچرخد چه باکی
گرشعر و همه قصه و افسانه تویی تو


گرعالم همه زاتش خورشید بسوزد
هیچ است که شمع من پروانه تویی تو


هرگز نهراسم چو در این عرصه غریبم
گر یار من بی کس و بیگانه تویی تو


تهمینه سراید سخن عشق دمادم
که ساقی و هم ساغر وپیمانه تویی تو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 17:2  توسط حمید | 

بی تو

 هر شب عاشقی بارانی ام

لاله ای پژمرده و زندانی ام

بی تو در کنج همه دلواپسی

بی تو من آغاز یک ویرانی ام .

 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:23  توسط حمید | 

در کنار ساحل دریای غم 

قایقی میسازم از دلواپسی

بر دو سوی پرچمش خواهم نوشت

یک مسافر از دیار بی کسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:18  توسط حمید | 

آهستـــــــــــه به پایان میرسد روشنــــــــــــی
و شب ناگزیر آغاز می یابد
از مرثیــــــــه چیزی بگو
وقتی سرود دلــــــــت را
بهــــــــــانه ی تازه ای نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:22  توسط حمید | 

همــه چــيـز بــا تــو شــروع شــد،
امــــا ...
هــيـچ چــيـز بــدون تــــو ...
تـمــام نـمـی شـــود،
حـــتـی ...
هــمـيـن دلــتـنـگــی هــای مـــن … !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:18  توسط حمید | 

مـَن هـنـوز ..
سـاده تـریـن "نـگـاه" هـا را از چـشـمـانـَت طـلـبـکـارم . .
و تـو..
مـثـل ِ هـمـیـشـه ..
گـوشـت بـه حـرفـهـاے مـَن بـدهـکـار نـیـسـت . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 20:57  توسط حمید | 

عاشق تر از همه ما موش کوری است 

که زیبایی جفتش را چشم بسته باور دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 21:49  توسط حمید | 

دست در دستم که می گذاری،
دلم سریع حمد و سوره می خواند،
بیچاره می فهمد
فاتحه اش خوانده است..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 18:49  توسط حمید | 

میرم میرم میرم بدون وداع ....


میمرم به خاطره ها

 
میرم و تو بمون تک و تنها


میرم تا بمونی با فاصله ها

 
میرم تا بدونی نمیشه پیدا

همچو من عاشق و شیدا


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 18:41  توسط حمید | 

يكی را دوست می دارم 
ولی افسوس او هرگز نميداند 
نگاهش ميكنم شايد 
بخواند از نگاه من 
كه او را دوست مي دارم 
ولی افسوس او هرگز نميداند 
به برگ گل نوشتم من 
که او را دوست مي دارم 
ولی افسوس او گل را 
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند 
به مهتاب گفتم ای مهتاب 
سر راهت به كوی او 
سلام من رسان و گو 
تو را من دوست مي دارم 
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد 
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد 
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت 
بگو از من به دلدارم که او را دوست مي دارم 
ولی افسوس و صد افسوس 
زابر تيره برقی جست 
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد 
كنون وامانده از هر جا 
 

دگر با خود كنم نجوا 
يكی را دوست مي دارم 
ولی افسوس او هرگز نميداند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 12:52  توسط حمید | 

هنوز دست هایم

در دست های تو بود

که باران بارید

تو رفتی چتر بیاوری

و من هنوز که هنوز است

روی این نیمکت

منتظرم

که یا باران بند بیاید

یا تو با چتر

یا تو بی چتر

فقط برگردی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 12:50  توسط حمید |